پگاه حوزه - دفتر تبلیغات اسلامی حوزه علمیه قم - الصفحة ٦ - روابط اروپا - امريكا در پرتو تحولات جديد
روابط اروپا - امريكا در پرتو تحولات جديد
تى يرى شوپن
عضو و استاد مؤسسه مطالعات سياسى پاريساشاره
بحث درباره روابط اروپا با امريكا، از جنبه بررسى روابط آن قدرت در جهان، حائز اهميت است. كشورهاى دنيا، پس از آنكه در جارى شدن مفهوم «جهانى شدن» ، شاهد نقض حاكميتهاى ملى و كمرنگ شدن مرزهاى خود هستند، انتظار دارند كه حداقل مفهوم عدالتخواهى و مساواتطلبى نيز - آنگونه كه وعده داده شده بود - به طور يكسان در جهان بدون مرز جارى شود. اين مفاهيم در جهان تك قطبى، مصداق نخواهد داشت; جهانى كه تصميمات كلان در مورد سرنوشت ملتها، توسط ابرقدرتى يگانه اتخاذ مىشود.
اين نگرانى، فقط به كشورهاى توسعه نيافته يا به عبارتى جهان سوم مربوط نمىشود، بلكه كشورهاى غربى به همراه روسيه و چين نيز از عواقب جهان تك قطبى، بر مبناى يك جانبه گرايى امريكا در هراس هستند; بنابراين ائتلافهايى كه در ابتدا با انگيزه ارتقاى قدرت اقتصادى در سطح منطقهاى و درون قارهاى شكل گرفته بود، پس از فروپاشى شوروى و لغزش جهان در جهان تك قطبى به رهبرى امريكا، هر چه بيشتر رنگ سياسى به خود گرفت و اين روند با حمله امريكا به عراق، مجال بروز بيشترى يافت، اگر چه وحدت سياسى پس از همگرايى اقتصادى، همواره مطمح نظر رهبران اروپايى بوده است، اما اين مهم به واسطه اتحادهاى سنتى كشورهاى اروپايى با امريكا و نيز اختلاف نظر بر سر همراهى و تقابل «واحد سياسى اروپاى متحد» با امريكا، معلق مانده است.
حمله به عراق، شكل جديدى از همراهى و تقابلتوامان را ايجاد كرده كه اين روند براى كشورهايى چون جمهورى اسلامى ايران كه گزينه امريكا را به طور ذاتى طرد كردهاند، اهميت ويژهاى مىيابد.
نوشته حاضر، به قلم «تى يرى شوپن» نويسنده فرانسوى، انعكاس ديدگاههاى مختلف اروپايى، درباره نوع روابط جديد با امريكا در پرتو تحولات جارى، به ويژه سوء قصدهاى اسپانيا است. وى كه عضو «بنياد روبرت - شومن» و استاد «مؤسسه مطالعات سياسى پاريس» است، راه حلى قطعى براى مشكل روابط اروپا با امريكا را ارائه نمىكند، بلكه بطور منطقى، به راه حل ميانهاى نزديك مىشود كه موضع نوسانى رهبران اروپايى را بازتاب مىدهد; البته چنين موضعى راهگشاى انتخابهاى استراتژيك كشورهاى در حال توسعه نخواهد بود و در شرايط بده بستانهاى سياسى، تبليغات منفى و حتى خطرناكى نيز براى آنها به دنبال خواهد داشت:
× × ×
موضوع ماهيت روابط ميان امريكا و اروپا، به طور طبيعى مسئله هويت اروپا، به ويژه در عرصه بين المللى را پيش مىكشد. در حقيقت، وجود و هويتسياسى اروپا، متضمن «تفاهم» ميان اروپايىها درباره نقشى است كه اتحاديه اروپا در صحنه بينالمللى ايفا مىكند; از اين ديدگاه، اختلاف نظرهاى اروپا و امريكا اهميتى ويژه مىيابد.
جاى بسى تعجب است كه اعلام شود، به رغم وقايع ناخوشايندى كه در ماههاى اخير رخ داده - دوره فعلى با سؤالاتى درباره منافع و ارزشهاى اروپايى و امريكا، و پرسشهايى در داخل اروپا، در مورد هويتخاص اروپايى همزمان شده است; بنابراين، از يك طرف اتحاد اروپا و بحث در مورد طرح مجلس قانونگذارى اروپا، مسئله هويت اروپا را مطرح كرده و از طرف ديگر، تلاش فزايندهاى براى تعريف هويتسياسى اروپا در جريان است كه اخيرا آن را «تمايزگرايى هويتى» ناميدهاند و خطر تعريف هويت اروپا در برابر امريكا را به همراه دارد. (١)
به هر تقدير، همان گونه كه «دومينگ موآزى» مىگويد، «در دوره جستوجوى هويت، بسيار ساده است كه امريكا را به عنوان گاو پيشانى سفيد بدانيم». وى ادامه مىدهد: «اگر برخى در تظاهرات ضد جنگ در اروپا، علائم ظهور يك جامعه مدنى اروپايى را مىبينند، بايد گفت كه اين جامعه تلاش دارد تا متاسفانه خود را به شكل منفى، در قبال ايالات متحده تعريف كند ، به جاى آنكه در تعريف مثبتى از خود، مثلا طرحى براى اروپا ارائه كند». (٢)
اين سؤالات كه در بطن روابط با آن سوى آتلانتيك، از يك سال پيش وجود داشته است، در شرايط كنونى به يك موضوع تبديل شده كه به نظر مىرسد، با توجه به وقايع اسپانيا «دور جديدى از تقابل با امريكا را اعلام كرده است» كه اين تمايل مىتواند، تعريف هويت منفى اروپا را تقويت كند و به ضرر استحكام روابط اروپا و امريكا تمام شود.
تمايل به تاسيس اروپا در تقابل با امريكا، ترجمان نظريه چند قطبى گرايى است. در قبال يك جانبه گرايى سيستم بينالمللى در مقوله امنيت، و مسئله مرتبط با آن، و مسئله مرتبط با آن، يعنى سياست تصميمگيرى يك جانبه، راه حل ايجاد قدرت متقابل ارائه مىشود كه بر اين اساس، جهان چند قطبى خواهد شد و قدرتهاى بزرگ در توازن متقابل قرار خواهند گرفت. به اين ترتيب، بايد اذعان داشت كه نظريه مزبور، چند ايراد دارد و عناصرى را ناديده مىگيرد كه ويژگى سياستبينالمللى معاصر است; در اين مورد حداقل مىتوان به سه جنبه اشاره كرد.
قبل از هر چيز، نمىتوان فهميد كه چگونه جهان چند قطبى، تعادل و توازن را در يك جانبهگرايى ايجاد خواهد كرد; در حقيقت «جهان چند قطبى مىتواند، يك جانبه گرا و بر اين اساس، بىثبات و خطرناك باشد، زيرا هر يك از قطبها با توجه به منافع خاص خود تصميمگيرى خواهد كرد». (٣)
به علاوه، حوادث اخير نشان داده است كه پيوند ميان «قدرت» و «اندازه» هويتهاى سياسى بايد نسبى باشند; در واقع، جهان كنونى از طريق الگوى تعادل قدرتها، به تفاهم نرسيده است، بلكه در شكل «منازعات نامتقارن» ميان دولتها و واحدهاى غير دولتى به مفاهمه دستيافته است. (٤)
از ديدگاه تجربى و نه تئوريك، دشوار است كه «اروپاى قدرتمندى» بدون انگلستان به وجود آورد و اين، با ديدگاه اروپا به عنوان قطب قدرت «در مقابل» امريكا در تضاد است. (٥) دلايلى كه مىتواند چند جانبه گرايى را به عنوان ظرف وحدت بخش ميان اروپا و امريكا، مجددا برقرار كند، كدامند؟ اهميت پيوندهاى ماوراى آتلانتيك، در زمينه اقتصادى در اولويت است; در اين زمينه، يكى از ويژگىهاى تعريف كننده چهره اقتصادى جهان در دهه اخير، همگرايى و تجانس رو به رشد اقتصاد ماوراى آتلانتيك بوده كه نزديكى سريع و عميق اروپا و امريكا را، وراى دو قاره ميسر ساخته است.
اين بدين معنا است كه از ديدگاه امريكا، به رسميتشناختن اهميت نهادهاى چند جانبه و جستوجوى تفاهم بينالمللى توسط توافقات مذاكره شده، منعكس كننده چند جانبهگرايى و پايه مشروعيت ضرورى براى هر گونه رهبرى جهانى است. (٦)
همچنين اين مسئله بدين معنا است كه جنبه ديگر پيوند ميان گرايش يك قطبى و چند جانبه گرايى، پيش از هر چيز به تحصيل راس موافق متحدان سنتى امريكا باز مىگردد كه براى حمايت دراز مدت از اين يا آن، سياست اتخاذ شده ضرورى است; اين مسئله به طور دقيق، بيانگر اصل «قدرت نرم» است. پس از اين ديدگاه، بايد گفت كه «منافع ملى» امريكا به طور مشخص، در توان ايالات متحده در ايجاد وابستگى به ارزشهايى است كه امريكا ادعاى دفاع از آن را دارد; نكته مزبور متضمن نظريهاى است كه مطابقتى بين منافع ملى و تعهد چند جانبه گرايانه نمىبيند. (٧)
در بطن اين تحليل، تقارن مشهودى ميان نظريه ارتباط محتمل بين چند قطبىگرايى و يك جانبه گرايى از يك طرف، و ارتباط تنگاتنگ بين تك قطبىگرايى و چند جانبهگرايى (و نتيجه خطرناك آن كه جدا كردن منافع ملى از تعهد چند جانبهگرايى است) ملاحظه مىشود.
هويتسياسى امريكا و جستوجوى هويت فعلى اروپا، به ارائه فرضيههايى منجر مىشود كه هر يك از دو شريك، از ديگرى ادراك مىكند; در زمينه خارجى، در حالى كه امريكا سنتهاى متعدد ديپلماتيك «استثنا گرايى، انزوا گرايى، ايده آليسم مداخله گر و غيره، دارد، اين ضرورت، با شيوهاى كلى توسط تعهد ايالت متحده به نفع نهادهاى بينالمللى بيان مىشود. اين نكته موجب مىشود كه نظريه پيوند ميان «قدرت» و عدم تعهد در قبال چند جانبهگرايى به سرعت زايل شود، زيرا چنان كه «پى ير هانر» اشاره دارد، «زمانى كه امريكا پس از جنگ جهانى دوم، در اوج قدرت بود، سازمان ملل را تاسيس كرد و الهام بخش قوانين آن شد... و خلاصه، نمايندگانى مصمم و با اراده براى قضاوت جنگ و صلح به وجود آمدند». (٨)
چنانچه سياست امريكا از چند ماه پيش در اين نماى كلى مورد بررسى قرار گيرد. در تمامى موارد، نوعى عدم انعطاف در ارتباط با مفهوم هويتسياسى ايالات متحده، قابل ملاحظه و انتقاد است. با كمال تعجب اين مسئله بدون شك بازتاب ابهامات امريكايىهاى كنونى در قبال چند جانبهگرايى و همكارى بينالمللى، به عنوان منبع محدوديت اعمال قدرت است.
بالاخره، اين ديدگاه منجر به ارائه فرضيه تاثير متقابل دو تجربه مىشود; از يك طرف، امريكا بدون شك «نيازمند اروپاست» ، براى آنكه فرهنگ سياسى و قضايى خود را به عمق هويت جمعىاش پيوند بزند، و از طرف ديگر، اروپا به امريكا آموخته است كه تجربه سياسى آنها را به ايجاد اصل دموكراتيك در شكل سياسى غير دولتى رهنمون ساخته است; از اين منظر، اروپايىها كه امروزه صور آتى واحد سياسى جديد، مبتنى بر تقسيم قدرت و يك سيستم نهادينه، در نتيجه تكثر سطوح قدرت را ابداع كردهاند، نمىتوانند از الگوى سياسى و دموكراتيك امريكا ابراز ناخشنودى كنند.
تاسيس اتحاديه آتلانتيك، پس از پايان جنگ جهانى، بر پايه دو عنصر قرار داشت; اول، به رسميتشناختن راى مشترك به ارزشهايى كه محدودههاى جامعه دموكراسىهاى ليبرال متحد را حول ارزشهاى دولت قانون اساسى مشخص مىكرد، و دوم به رسميتشناختن ضرورت اتحادحول منافع مشترك، به ويژه حفظ امنيت جمعى عليه تهديدات مشترك.
به طور مشخص، نتايجيك همه پرسى كه توسط «ژرمن مارشال فوند» انجام شده است، نشان مىدهد كه «اكثر اروپايىها اتحاديه اروپا را به عنوان شريك امريكا مىخواهند و مىگويند: امريكايىها چند جانبهگرا هستند و از عواقب سياستيك جانبهگرايى مىترسند. (٩) همبستگى «ژئوپلتيك» افكار سياسى امريكايىها و اروپايىها، شاخص اساسى اشتراك منافع و ارزشهايى است كه اروپا را با امريكا متحد مىسازد.
در كمال تعجب بايد گفت كه واقعيت تاريخى اتحاد دو قاره وجود دارد كه بايد پيوندهاى آينده را تشكيل دهد. از منظر تاريخى، امريكا از يك طرف، نه تنها ايجاد اتحاديه اروپا از زمان تاسيس، يعنى پس از جنگ جهانى را تسهيل كرد، بلكه در دوره اخير نيز به اتحاد مجدد اروپا كمك كرد. (١٠) و از طرف ديگر، در تاريخ سياسى اخير اروپا، طرفداران فرايند همگرايى اروپايى را آتلانتيك گرايان تشكيل مىدادند و بر عكس، موضع مخالفان رهبرى امريكا، ايجاد اروپاى مستقل در مقابل امريكا، طرفدار اروپاى واحد نبودند، بلكه به اتحاديهاى بين دولى اعتقاد داشتند.
به طور ملموستر و بدون هيچ تناقضى، بايد اعلام كرد كه در پروژه دفاع مشترك اروپايى در سال ١٩٥٤ توسط همان گروهى انجام گرفت كه از اروپاى مستقل در مقابل امريكا استقبال مىكردند. اين موضعگيرى دو گانهاى است كه اساس واقعيت تاريخى و اتحاد آتلانتيكى را تشكيل مىدهد.
از ديدگاهى كه كاملا به شرايط كنونى مرتبط است، اين بار، همانگونه كه در سطور فوق آمده، هنوز هم اين موضعگيرى در موقعيت فعلى قابل اطلاق است. بايد خاطرنشان كرد كه تخريب روابط ميان اروپا و امريكا، با بروز مشكلات فعلى اروپا براى ايجاد يك واحد سياسى، نه به عنوان رقيب، بلكه شريك ايالات متحده همراه خواهد بود.پىنوشتها در دفتر مجله موجود مىباشند.